اردیبهشت ۱۴ ۱۳۹۱

Chapter

به دوستی قول داده بودم که از درد براش بنویسم…به قول خودش نه درد مشترک و این حرف ها…درد…همون دردی که وقتی پزشک باشی میشه یه بخشی از زندگیت…نمی دونم چرا وقتی به درد فکر کردم قبل از هر چیز یاد چپتر افتادم…نمی دونم شاید هم قصه ی چپتر خیلی وقت بود که می خواست گفته بشه…الان دیگه درست یادم نمیاد که چپتر از کجا سر و کله اش تو زندگی ما پیدا شد…انقدر یادمه که یه روز برادرم با یه خرگوش سیاه و سفید اومد خونه…نمی دونم پیداش کرده بود یا هدیه ی یکی از دوست دخترهای طاق و جفتش بود..بگذریم حالا…خرگوشه بیشتر سیاه بود تا سفید…ولی یه لکه ی بزرگ سفید روی یکی از چشمهاش داشت…داداشم گذاشتش وسط سالن و اعلام کرد: اسمش چپتره.


از همون موقع چپتر شد مالک بی قید و شرط اسباب و اثاثیه ی خونه…داداشم جایی خونده بود که خرگوش ها اگه مرتب دندوناشون رو نتراشن انقدر بلند میشه که می میرند…و خوب جون چپتر از مبلمان خیلی عزیزتر بود…یه کم که گذشت هم به چپتر عادت کردیم و هم به وسایل نیمه جویده ی خونه…چپتر یه خونه ی کوچیک هم توی باغچه داشت اما وقتی داداشی خونه بود دلش نمیومد بذارتش تو حیاط…


یه چند ماهی چپتر بود و بودنش هم خوب بود…تا یک روز که گم شد…داداشم می گفت حتمن در پارکینگ باز مونده بوده و فرار کرده…دنبالش گشتیم…هر جایی رو که به فکرمون می رسید گشتیم…ولی پیدا نشد…گمونم داداشی دلش شکست از این که چپتر فرار کرده…ولی خوب حیوون هم حق انتخاب داره…اگه جایی بهش خوش نگذره می تونه بره…این حرفی بود که داداشی زد…


یکی دو ماه بعد یه روز مادر بزرگم ناراحت اومد بالا که بیاید ببینید تو انباری من چی پیدا شده… من رفتم باهاش…چپتر بود…به قول مادر بزرگم اون خرگوشه…ظاهرن کارگر مامان رضی در انباری رو که سال تا سال باز نمی شده باز گذاشته بوده که تمیزش کنه یا نمی دونم … و چپتر رفته بوده اون تو…و بعد هم در بسته شده بوده…گفتم که ما همه ی جاهایی رو گشته بودیم که به فکرمون می رسید…چیزی که اون روز از چپتر دیدم رو هیچ وقت واسه داداشم نگفتم…گذاشتم فکر کنه که چپتر فرار کرده…دلم نیومد براش تعریف کنم که چپتر درست پشت در انبار جون داده بوده…انگار منتظر بوده…منتظر یکی از ماها…


حالا چرا وقتی حرف درد شد یاد چپتر افتادم…نمی دونم…من درد کشیدن خیلی آدم ها رو دیدم…برای کم کردن درد مریض هام هر کاری که می تونستم کردم…حتی دعا…ولی همیشه چیزی که دل ام رو می شکنه درد کشیدن تو تنهاییه…درد کشیدن وقتی که هیچ کس نیست که دستت رو بگیره…درد کشیدن وقتی منتظری که یه نفر بیاد…وقتی هنوز امیدواری که یه نفر میاد…و از اون تلخ تر وقتی که مطمئن می شی که اون یک نفر دیگه نمیاد!



سارامهر ۳/۵/۲۰۱۲


دی ۲۹ ۱۳۹۰

می لغزم
سایه ات که می گذرد از بیشه ها
خم می شوم
آب می نوشی از چشمهای ام
چنگ بر شانه هایت می زنم
دست حلقه می کنی بر بدن ام
می شکنم
می گذری
نمی بینی…


تیر ۱۸ ۱۳۸۹

نگاه

‫نگاه که می کنی مرا

‫همه ی قصه ها تو میشوند.

‫چشم هایت را ببند،

‫سه قصه ی دیگر از این کتاب مانده است.

‫نخست قصه ی من بود و تو

‫و دگر قصه ی من او

‫و آخرین،

‫قصه ی من است و من.

‫چشم هایت را ببند

‫تا آخرین قصه را برایت بخوانم.

‫نگاه که میکنی مرا

‫همه ی قصه هایم

‫تو میشوند.


اردیبهشت ۱۶ ۱۳۸۹

قاصدک

‫در وارونه شهری نو ساخته

‫از قرنی میان قرون وسطا

‫بر پله های قطاری آبی رنگ…

‫دو پله را غلتیدی

‫و بر پله سوم

‫چکمه ای تو را

‫با غرور قرون وسطایی من

‫در هم شکست…


بهمن ۷ ۱۳۸۸

مرداب…

همه ی نی های مرداب را ، بریده بودند.

مرداب خالی، به سرمای خشک باد می لرزید.

قایق را که به آب می انداختی

تراشه ی چوبی

دست هایت را خراشید.

سرخی خون ات

سیاهی مرداب را آشفت.

به سویت که دویدم…

سایه ام در انعکاس مرداب…

هزار تکه شد.

میان خالی مرداب

تکه های سایه ی من…

بر قطره های سرخ…

چه شادمانه می رقصید.

                                                                              سارا مهر


بهمن ۵ ۱۳۸۸

‫دوران سپید در سیاهی شب

‫و صخره ها که گم میشدند در بی عبور پیاپی

‫میان نگاه من و ستاره ی شمال

‫هم آغوشی زمان بود با انجماد مرگ

‫و هوا پر بود از عطر تن تو.

‫جشن دوباره ی لاشخورها.


بهمن ۴ ۱۳۸۸

فراموشی…

همیشه همین طوری شروع می شه . اول اش نمی نویسی…ننوشتن همیشه آسون تره…نمی نویسی و هر روز که می گذره به ننوشتن بیشتر عادت می کنی…همیشه هم بهانه ای هست…همیشه می تونی بگی که کار داری…که وقت نداری…که نیستی …و یا حتی برای خودت بهانه بتراشی که نشستن جلوی این صفحه ی روشن برات سخته…که مثلن سردرد می گیری یا پا درد یا نمی دونم هزار و یک درد دیگه…و حتی به خودت هم اعتراف نمی کنی که این ها همش بهانه است برای ننوشتن.

بعدش شروع می کنی به کمتر حرف زذن…خصوصن اگه مجبور باشی به یک زبون فکر کنی و به زبون دیگه ای حرف بزنی…مثلن گفتن یکی از فکزهات برات سخته…یا حس می کنی بعضی از فکرهات توی زبون دوم معنی که باید ندارند… و گاهی اوقات حوصله ی شنیدن صدای خودت رو نداری…پس کمتر حرف می زنی…و به همه می گی که کار داری و وقت نداری…و حرف نزدن هم همیشه آسون تره…

اگه تا همین جا ندیدی که داری با خودت چه می کنی قدم بعد کمتر فکر کردنه…و کمتر فکر کردن از همه ی کارهای دنیا ساده تره…کمتر فکر می کنی…هر روز کمتر از روز قبل…هر روز کمی کمتر…و انقدر آهسته و بی صدا شروع می کنی به محو شدن که هیچ کس حتی خودت هم نمی بینی که داری کمرنگ تر می شی…داری ناپدید می شی…داری حذف می شی.

و این طوریه که یک آدم از دنیای بقیه و حتی از دنیای خودش گم می شه…فقط برای این که باورمون بشه یا نه نبودن همیشه خیلی راحت تر از بودنه…بودن همیشه دردسر های خودش رو داره…همیشه هزار و یک فکر هست که به محض این که ذهن ات رو از بی حسی در بیاری هجوم میارند و ادعای مالکیت مغزت رو دارند….و همیشه حرف هایی هست که باید گفته بشه…و نوشته هایی که باید نوشته بشه…و خوب همیشه کار هست و وقت نیست و باید قبول کرد که خیره شدن به این صفحه ی روشن سزدرد میاره…

اما دیشب وقتی توی تاریکی و سکوت اتاق ام دراز کشیده بودم حس کردم که صدای خزیدن فراموشی رو روی فکرهام می شنوم…می شنیدم که فاتحانه آخرین تکه های من رو به دندون می کشید و لخت و بی خیال مالک من می شد…و از بودن اش و از حس اش میون مغزم چندش ام شد…پس از سخت ترین کار شروع می کنیم…می نویسیم…چون فراموشی حس خزه مانند و ناخوشایندی داره که گمونم به آرامش سکوت نمی ارزه…

صبح به خیر.

سارا مهر


بهمن ۲ ۱۳۸۸

ورقا…

ورقا فریاد کشید: بیا بیرون تا رو در رو حرف بزنیم…بیا بیرون ترسوی بدبخت.

و این جوری بود که درد از توی چشم های ورقا بیرون زد و روبروش نشست. ورقا نترسید، حتی شوکه هم نشد. نشست و بر و بر درد رو نگاه کرد. چشم های درد خالی بود و چشم خانه هاش گود و سیاه بود، هر کدام مثل دهانی که دردناک ترین فریاد دنیا رو در خودش خقه کرده و رنگ صورت اش رنگ مس بود، سرخ و تیره. ورقا به لب هاش نگاه کرد، چندش اش شد. لب هاش ترک خورده بود و سیاه و خشک، از لا به لای ترک های لب اش مایع لزج غلیظی به رنگ تیره بیرون می زد.

درد ورقا رو نگاه می کرد. با اون دو تا حفره ی ترسناک زل زده بود به ورقا…بعد چیزی مثل لبخند روی صورت اش نشست. لب هاش که باز شد اون مایع غلیظ لغزید و از چانه اش چکید. درد دست اش رو بالا آورد و چانه اش رو پاک کرد. دست هاش هم مسی بودند و کبره بسته و ترک خورده.

ورقا یک دفعه زبون باز کزد: خواستم بهت بگم برو گم شو…دست از سر من بردار…برو خونه ی کثافت ات رو جایی غیر از مغز من بساز…خواستم بگم دیگه نمی خوام با تو زندگی کنم…تو حال ام رو به هم می زنی.

درد باز هم خندید…

-          هیچ وقت  هیچ کس از من استقبال نکرده، هیچ کس من رو نخواسته، تو هم مثل بقیه…ولی این دست تو نیست.

-          هست. اختیار مغز خودم رو که دارم! تو حق نداری…

درد بلند شد و اومد طرف ورقا، دور ورقا چرخید و دست هاش رو آروم آروم روی شانه های اون کشید. ورقا یخ کرد، بعد شانه هاش شروع کرد به تیر کشیدن و از آن جا رسید به گلوش، سرش رو عقب کشید و فریاد زد…درد نبود و سر ورقا داشت می ترکید.

-          دیدی که می تونم…که حق دارم…چه من رو بخوای چه نه.

صدای درد از عمق سر ورقا می اومد. ورقا سرش رو فشار داد و ضجه زد…دوباره درد از چشم هاش بیرون اومد…آروم گرفت.

-          گفتم که می تونم اگه بخوام اون جا باشم. من از مغز تو خوشم میاد، شلوغ و آشفته…

ورقا گریه اش گرفت: من تحمل ات رو ندارم…بین این همه عذاب ریز و درشت تو از همشون بدتری، تو که میای من دیگه خودم نیستم. حتی نمی ذاری یک خط بخونم یا بنویسم…منو فلج می کنی…از پا می ندازیم.

درد دست هاش رو روی زانوهای ورقا گذاشت…از زانوهاش تیر  کشید و تا کمرش اومد. هنوز داشت می خندید.

-          همه ی این ها برای اینه که تو یاد نگرفتی با من زندگی کنی، یاد نگرفتی بذاری که من به جای تو بخونم یا بنویسم…می دانی که من از تو خیلی بهترم، نوشته های من رو همه ی آدم ها دوست دارند…همه ی کسانی که تسلیم من شده اند آدم های بزرگی هستند.

-          اما تحمل کردن همیشگی تو مرگه.

-          آدم های  بزرگ با عمرهای کوچیک…به نظر تو ارزش اش رو نداره؟

-          من می خوام بخوابم…بدون درد…بدون تو.

-          بخواب دخترک. اگر یاد بگیری با من زندگی کنی من هم با تو به خواب می رم و با تو بیدار می شم…من می شم بخشی از تو.

درد صورت ورقا رو توی دست هاش گرفت و به چشم های اون نگاه کرد. ورقا زیر نگاه اون سست شد و بی حال…و به خواب رفت.

ورقا به آیینه که نگاه کرد دور چشم هاش دو تا حلقه ی سیاه نشسته بود. حلقه هایی که شبیه دهان های خالی بودند، پر از فریاد. پوست اش تیره بود و کدر و لب هاش خشک و ترک خورده. توی سرش چیزی مثل پتک می کوبید…ورقا درد داشت یا درد ورقا.


ورقا نشست و قلم اش رو برداشت…و درد می نوشت.


سارا مهر


بهمن ۲ ۱۳۸۸

گذر از معنا ی پوچ کلام

‫گذشتن از معنا…گذشتن از آن چه شناسانده اند به ما به معنای معنا…از همه ی آن چه خواسته اند برای ما…در همه ی سال های خفقان…آری خفقان را خوب آموخته ایم در هراس از مردود بودن…در هراس از همرنگ نبودن…در هراس از چشم را زدن…چشم خوردن!!!

‫لنگر اندیشه را به خالی واژه هایی انداختن که هرگز نیندیشیده ایم به معنای شان… از معنای هرگز نبوده ی بودن…بازی بی پایان واژه ها…

‫که شعر اگر تکرار باشد…اگر دوباره باشد…درد ناخوشایند زخمی مانده است بر دستهای مان

‫که نقاش آن چه را به تصویر میکشد که نبوده است جز در اندیشه ی او…و حتی نبوده است در اندیشه ی او پیش از آن که بر پرده زاده شود.

‫این گونه است که هر نقش نقاش خود است و هر شعر شاعر خود…

‫که نه نقاش را و نه شاعر را گنجایش این گونه نوزایی نیست…و این گونه است که شعر تکرار نمی شود…و آن چه به بازی دوباره بودن تن میدهد شعر نخواهد بود.


دی ۲ ۱۳۸۸

قلم

سکوت شده ای چرا، چقدر

شب از حنجره ات عبور کرده بود؟

چشم های ات فریاد هزار بابک در خود داشت،

خرم دین ات…

نوشتن از قلم ات فراموشی آموخته بود.

به جنگ من آمده بودی

چکاچاک قلم ها

بر قلب ام نشست

زهر نوشته ی آخر.