Chapter
به دوستی قول داده بودم که از درد براش بنویسم…به قول خودش نه درد مشترک و این حرف ها…درد…همون دردی که وقتی پزشک باشی میشه یه بخشی از زندگیت…نمی دونم چرا وقتی به درد فکر کردم قبل از هر چیز یاد چپتر افتادم…نمی دونم شاید هم قصه ی چپتر خیلی وقت بود که می خواست گفته بشه…الان دیگه درست یادم نمیاد که چپتر از کجا سر و کله اش تو زندگی ما پیدا شد…انقدر یادمه که یه روز برادرم با یه خرگوش سیاه و سفید اومد خونه…نمی دونم پیداش کرده بود یا هدیه ی یکی از دوست دخترهای طاق و جفتش بود..بگذریم حالا…خرگوشه بیشتر سیاه بود تا سفید…ولی یه لکه ی بزرگ سفید روی یکی از چشمهاش داشت…داداشم گذاشتش وسط سالن و اعلام کرد: اسمش چپتره.
از همون موقع چپتر شد مالک بی قید و شرط اسباب و اثاثیه ی خونه…داداشم جایی خونده بود که خرگوش ها اگه مرتب دندوناشون رو نتراشن انقدر بلند میشه که می میرند…و خوب جون چپتر از مبلمان خیلی عزیزتر بود…یه کم که گذشت هم به چپتر عادت کردیم و هم به وسایل نیمه جویده ی خونه…چپتر یه خونه ی کوچیک هم توی باغچه داشت اما وقتی داداشی خونه بود دلش نمیومد بذارتش تو حیاط…
یه چند ماهی چپتر بود و بودنش هم خوب بود…تا یک روز که گم شد…داداشم می گفت حتمن در پارکینگ باز مونده بوده و فرار کرده…دنبالش گشتیم…هر جایی رو که به فکرمون می رسید گشتیم…ولی پیدا نشد…گمونم داداشی دلش شکست از این که چپتر فرار کرده…ولی خوب حیوون هم حق انتخاب داره…اگه جایی بهش خوش نگذره می تونه بره…این حرفی بود که داداشی زد…
یکی دو ماه بعد یه روز مادر بزرگم ناراحت اومد بالا که بیاید ببینید تو انباری من چی پیدا شده… من رفتم باهاش…چپتر بود…به قول مادر بزرگم اون خرگوشه…ظاهرن کارگر مامان رضی در انباری رو که سال تا سال باز نمی شده باز گذاشته بوده که تمیزش کنه یا نمی دونم … و چپتر رفته بوده اون تو…و بعد هم در بسته شده بوده…گفتم که ما همه ی جاهایی رو گشته بودیم که به فکرمون می رسید…چیزی که اون روز از چپتر دیدم رو هیچ وقت واسه داداشم نگفتم…گذاشتم فکر کنه که چپتر فرار کرده…دلم نیومد براش تعریف کنم که چپتر درست پشت در انبار جون داده بوده…انگار منتظر بوده…منتظر یکی از ماها…
حالا چرا وقتی حرف درد شد یاد چپتر افتادم…نمی دونم…من درد کشیدن خیلی آدم ها رو دیدم…برای کم کردن درد مریض هام هر کاری که می تونستم کردم…حتی دعا…ولی همیشه چیزی که دل ام رو می شکنه درد کشیدن تو تنهاییه…درد کشیدن وقتی که هیچ کس نیست که دستت رو بگیره…درد کشیدن وقتی منتظری که یه نفر بیاد…وقتی هنوز امیدواری که یه نفر میاد…و از اون تلخ تر وقتی که مطمئن می شی که اون یک نفر دیگه نمیاد!
سارامهر ۳/۵/۲۰۱۲